وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
اندرین معنی بگویم قصه ایتا برد هر طالبی زو حصه ایداشتم یاری که یار شوق بودعارف حق بین و صاحب ذوق بوددر حضر چون جان و تن با هم بدیمدر سفر با هم مصاحب می شدیماتفاقاً سوی تبریز آمد ی مقرب شش ماهی بهم آنجا بدیمهر زمان بودیم در جای دگردیده هر دم در تماشای دگراتفاق افتاد روزی از قضاهر دو با هم از سر ذوق و صفادر محله صاحب آبادی برونسیر می کردیم با ذوق دروناز عقب دیدیم میآ مد دوانیک جوانی خوب رویی همچو جاناو ز تعجیلی که در ره می دویدعقل حیران ماند کاین خواهد پریددر تعجب تا که او را حال چ یستکاین دویدن بی سبب البته نیستیار با ما گفت باید ایستادتا بپرسیمش چکارت اوفتادزانکه خالی نیست از حکمت یقینبی سبب او را دویدن اینچنینچون دوان آم د به نزد ما رسیدره ز ما گرداند و زان بهتر دویدگفتمش بهر خدا یکدم بایستاین دویدن راست گو از بهر چیستاو جواب ما نگفت و یک نظرهم به سوی ما نکرد اندر گذراو دوان و ما همه حیران که چیستاو گریزان اینچنین از بهر کیستزود همچون برق از ما درگذشتدر تعجب ما همه زین سرگذشتدر عقب ما جمله نظاره کنانتا چه خواهد بود حال این جوانبود آنجا چشمۀ آبی روانچون رسید آنجا بیفتاد آن جواندر زمان رفتیم تا پرسیم حالتا شود معلوم کارش را مآلچون رس ی د م دیدم او بیهوش بوداز شراب بیخودی مدهوش بودصبر کردم تا بهوش آید مگرگوید از احوال خود ما را خبرلحظه ای شد یافت از خود آگهیچشم را بگشود آن سرو سهیوانشست و خاک از رو پاک کردبرکشید از سوز دل او آه سردجمله گفتیمش که بی روی و ریاتو بیان کن شرح حال خود به مازانکه ما حیران حالت گشته ایمخود از این معنی به خون آغشته ایماز تو چون جستیم ما در ره خبرتو نکردی هیچ سوی ما نظرما نمیدانیم احوال تو چیستبازگو این حال بی حکمت چو نیستگفت یکدم پیش از این آنجا بدمساعتی اینجای آسوده شدمپس روان گشتم به سوی خانه زودچون به خانه آمدم کفشم نبودیک زمان در فکر آن بودم که تادر کجا من کفش خود کردم رهاعاقبت یاد آمدم کاین جایگاهکفش را بگذاشتم رفتم به راهمن ز خانه سوی جست و جوی کفشمی دویدم زین قبل بر سوی کفشدر طلب ما را نبود از خود خبرخود چه حاجت گفتگوی خیر و شرمن نبودم واقف از گفت شماعذر من بپذیر از بهر خداچون بدینجا آمدم ز ینسان دوانیافتم مطلوب خود را در زمانچون بدیدم کفش خود را من بجابر سر کفش اوفتادم جابجامن ز شادی گشتم از خود بی خبراز خودی دیگر ندیدم من اثراینچنین باید طلب ای مرد کارتو نه ای طالب برو شرمی بدارگر تویی جویای حق ای خواجه تاشکمر از جویای کفش آخر مباشآن چنان از بهر کفشی می دویدترک جمله کرد تا مطلوب دیدجان طالب واصل مطلوب شددل نثار وصل آن محبوب شددر نگر آخر که او از بهر کفشآنچنان که گفته شد میراند رخشمی نمایی دعوی درد و طلبچون کلوخ از جا نمی جنبی عجبهر که در راه طلب او پا نهادنفس خود را یکدم آسایش ندادتا که گردد واصل جانان خویشمی کند هر دم فدا صد جان خویشطالبان را در دو عالم کار نیستدر دل طالب بغیر از یار نیستهر ک ه سودای طلب در سر گرفتدل ز فکر هر دو عالم برگرفتبهر تفهیم است این تمثیل منتا مگر طالب کند فهم سخنگرچه گستاخیست این نوع مثاللیک دیدم این مثل را شرح حالرهروا این منزل تنبیه دانکه ز هر چیزی شوی اسرار خوانصورتش منگر سوی معنی نگرمی طلب معنی ز صورت در گذرترک مال و عشرت و جا ه و جلالکرد از بهر جمال ذوالجلالرنگ سرخش اندرین ره زرد شددین و دنیا بر دل او سرد شدگر هم عالم شود محکوم اویا علوم جمله شد معلوم اوخنده رفت و گریه شد او را شعاربینوایی شد نوای دوستداراو نمی جوید به غیر از وصل دوستزانکه مطلوب دلش دیدار اوستاز هوای خود گذشتند این گروهدر بلا گشتند ثابت همچو کوهچون اسیر لشکر عشقش شدندآتش اندر خرمن هستی زدندعقل و شادی می نجوید بیش و کمجملگی دردند و سوز و عشق و غماز غبار هستی خود خانه رارفته اند ایشان به جاروب فناچون به پیش یار دل در بند شدپیش ایشان زهر همچون قند شداز سر ج ان و جهان برخاستندبزمی اندر نیستی آراستندزهر قاتل نوش دارو ساختندتا به عشق او علم افراختندملک و مال و دولت و فرزند و زندر ره حق چیست غیر از راهزندر تو گر درد طلب آید پدیدآنچه می گویم عیان خواهی تو دیددشمن جان تو گردد ملک و مالبر تو فرزند و عیال آمد و بالخان و مان و باغ و فرزند و سراسازدت از وصل جانان بینوانیست چیزی در جهان بیفایدهتونصیب خویش جو زین مایدههر چه بینی محض خیر و حکمت استگر ترا زو راحت و گر زحمت استزانکه ناید فعل باطل از حکیمفعل حق باطل نباشد ای سلیممن طریق راست بهر طبع کجمی گذارم نیست بر اعمی حرجدایماً با جست و جو همراه باشهمره دل زندۀ درگاه باشدر طریق جست و جو یکروی باشبا دودل جوینده گو هرگز مباشباش در راه طلب ثابت قدمتا بیابی بوی اسرار قدمهر که دارد در جهان گنج طلبخود نبیند بینوایی و تعبدنیی و عقبی حجاب طالبستکفر آمد هر چه در ره حاجبستطالبا بیرون کن از دل فکر غیرمحو کن از صفحۀ جان ذکر غیرجز خیالش در دل خود جا مدهدر دل و جان بار غیر او منههر چه مشغولت کند از یاد دوستاز علی بشنو که طاغوت تو اوستهر چه مانع آیدت از وصل یاربی شک او را در طریقت بت شمارپاکبازی شیوۀ رندان بودهر که را این شیو ه شد رند آن بودهر کرا درد طلب دامان گرفتترک خان و مان وترک جان گرفتترک فرزند و زن و احباب گفتروز و شب او ترک خورد وخواب گفتترک ناز و لذت وعیش و طربگفت و تن در داد در رنج و تعباطلس و زربفت و کمخاب و قصبنیست غیر از پرده اندر راه رباشتران و استر و اسب بدوچون شود رهزن نمی ارزد دو جوآتشی از عشق جانان برفروزچون حجاب است این همه کلی بسوزهر چه غیر از دوست آ ید دشمن استدر ره حق سالکان را رهزن استگر به حق خواهی که گردی آشنابایدت بیگانه گشتن از هویهر چه در راه خدا آمد حجابزو تبرا طالبان را شد ثواب