وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
هست بسم اللّه الرحمن الرحیممصحف آیات اسرار قدیمنام حق سر دفتر هر دفتر استآنچه بی نام خدایست ابتر استافتتاح نامها از نام اوهر دو عالم جرعه نوش از جام اوحمد بی علت خدا را لایقستعلت و معلول بروی عاشقستآن خداوندی که در عرض وجودهر زمان خود را به نقشی وانمودحمد قولی چیست اقرار زبانحمد فعلی طاعت و اعمال دانحمد حالی اتصال جان و دلبر صفات پاک و برتر ز آب و گلدر حقیقت حمد آن باشد که توبوده باشی دایماً با یاد هوگفت پیغمبر که لا احصی ثناحامد تو هم تویی یا ربناچون به عالم نیست غیر یار کسحامد و محمود هم خود بود و بسجمله ذرات جهان مرآت اوستهر چه بینی مصحف آیات اوستجمله عالم عابد و معبود اوستهر چه بینی ساجد و مسجود اوستجمله موجودات بی کام و زبانحمد او گویند پیدا و نهانای منزه ذاتت از فهم عقولوز صفاتت دور عقل بوالفضولعقل کل از جام عشقت باده نوشنفس کل مستانه از شوقت به جوشجرعه ای نوشیده از عشقت ملکگشته سرگردان به گرت چون فلکز آتش عشقت فروزان مهر و ماهزهره و کیوان بدین دعوی گواهمشتری افروخته شمعی ز نوردر طلب کاریت گشته ناصبورتیر و بهرام از طلب بر سر دوانگشته جویای تو در گرد جهانگرد کویت نه فلک اندر طوافچرخ و انجم را از این شیوه است لافاز می عشقت عناصر سرخوشنداز هوای روی تو در آتشندآب زان سو در پیت گشته روانخاک ازین سودا فتاده در زیانریختی یک جرعه دردی بر جمادمست و بیخود گشت و در راه اوفتادچون نبات مرده از وی نوش کردسر برآورد از زمین و جوش کردسرو و شمشاد از نشاطش سبز و خوشدر هوایش گشته رقصان بنده وششد بنفشه سرنگون از درد اوجامه نیلی کرده است از گرد اواز خمارش لاله دارد داغ دلاز غمش او را فروشد پا به گلیاسمین و گل ز مستی جامه چاکگاه میخندند و گاهی دردناکمست و لایعقل فتاده رو به خاکباده می آید به جای خون ز تاکورد و ریحان عاشق رویت به جانسوسن از شوق تو گشته ده زبانهر گیاهی که برآمد از زمینمست عشقش دیدم از عین الیقینجملۀ حیوان از می عشق تو مستگشته جویای تو از بالا و پستبلبل از شوق گل رویت به جاندایماً در نالۀ زار و فغانفاخته کوکو زنان در کوی تونالۀ قمری ز شوق روی توجمله وحش و طیر مست جام عشقجان هر یک گشته درد آشام عشقگشته انسان مست و بیخود زان شرابز آتش عشق تو دارد دل کبابانبیا از جام وصلت سر خوشنداولیا از عشق تو در آتشندعاشقان از بادهٔ عشق تو مستعارفان زین جام گشته نیست هستاهل معنی مست جام و حدتنداهل صورت درد نوش کثرتنددر شریعت عالمان در گفت و گویدر طریقت سالکان در جست و جویدر حقیقت جمله را دل سوی تستجان هر یک در هوای روی تستحاجیان در کعبه اندر طوف تودر کلیسا راهبان در خوف تودر مساجد مؤمنان از شوق توکافران در بتکده از ذوق تودر صوامع آتش سودای تودر خرابات مغان غوغای تورند درد آشام مست از عشق توزاهد بیچاره پست از عشق تودر کنشت و دیر ترسا و یهودروی دلهای همه سوی تو بودبت پرستان را تویی مطلوب جانهست از بت روی تو محبوب جانگشت امرت را مسخر هر که هستبت پرست و مؤمن و ترسا و مستدیده ام ذرات عالم را تماماز شراب عشق تو مست مدامهر یکی را مستی و ذوق دگردر دل هر یک ز تو شوق دگرجان جمله با جمالت آشناهر یکی از خوان عشقت با نواآن یکی از جرعهیی مست و خرابوان دگر نوشیده دریای شرابهر یکی سر مست جام وصل یاروز غم هجران به جان در زینهارغرقهٔ آبند و میجویند آببیخود از مستی و گویان کو شرابگشته جمله طالب دیدار توجان هر یک واقف اسرار توهر یکی نوعی ترا جویان شدهدر ثنایت یک به یک گویان شدهغافل آن یک از ثنای یک دگروین یکی از حمد آن یک بیخبرجمله در تسبیح و در تهلیل تواز نسیم وصل هر یک برده بوکافر و ترسا همه جویای تودر درون جان هر یک جای توهر یکی گشته ز اسمی مستفیضفیض آن یک فیض دیگر را نقیضمظهر هادی به صدق از جان و دلشد عدوی مظهر اسم مضلبا وجود آنکه این جوها روانشد از آن دریای بیقعر و کرانبازگشت جمله در دریا بودگر به جویش چند روزی جا بودگرچه آب جمله از یک بحر بودلذت هر یک بنوعی مینمودهر که در لذت مقید میشودره به مطلق گر برد رد میشودرو نظر در بحر کن جو را مبینتا که باشی عارف سر یقینهر چه از یاد خدا و طاعتشمانعت آید مگو جز آفتشهر چه مشغولت کند از یاد دوستدشمنش دان فی المثل گر جان و پوستهر چه دور اندازدت از وصل یاردر حقیقت دشمن جانت شمار