وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
چو شد هفتهای شهری آمدش پیشکهی نزدش از مه بلندیش بیشهمه که دل خاره سنگین ز آببسان گیا رسته زو زر ناباز آن شهریان هر که زآن زر بردجز اندک نبردند از آن زر خردچو بسیار بردندی اندر زمانبمردندی و جمله دودمانهمه شهر درویش بودند سختگیا بودشان پوشش و فرش و رختندید اندر ایشان ازین سود و رفتبرآمد به کوهی شتابنده تفتبدو گفت رهبر که گر زین سپاهکند بانگ یک تن درین تنگ راهز باران چنان سیل از افراز و شیببخیزد که از عمق باشد نهیبهمیدون چنین است کوهی دگرکه آهن چو ساییش بر سنگ برهمه این جهان پر ز باران شودهوا دیده سوکواران شودکسی کاو بدآن کوه پوید سوارگرد در نمد نعل اسپ استواروگرنه ز باران یکی سیل سختبخیزد که از بن برآرد درختبر آنسوی که تنگ کوهیست نیزدو میل اندرو رستنی نیست چیزدر آن تنگ هر کس که دارد خروشگرد سنگباران ز هر جای جوشچنین گوید آن کاو ز دانا گروهکه دیوان همی افکنندش ز کوهسپهدار خاموش ازو برگذشتدگر پیشش آمد یکی پهن دشتدرو چشمه آب چون خون به رنگبر چشمه کرده گوزنی ز سنگدر آن بوم و بر هر گوزنی که دردبرو چیره گشتی، بماندی ز خورددوان تاختی پیش او چون نوندتن خویش سودی در او بار چندچو روزش بدی مانده گشتی درستچو مرگی بدی گشتی افتاده سستدگر دید شهری نو آیین به راهکهی نزد او سرش بر اوج ماههمه سینه کوه بید و خدنگیکی بیشه گردش زریر و زرنگسر تیغ آن که همه خاک بودگیاه و گلش پاک تریاک بودکسی کآن گیا با می خوشگواربخوردی نکردی برو زهر کارشهش داشت آن را نگهبان بسینماندی که بی هدیه بردی کسیچو بشنید کآمد نریمان گردشد و هدیه بیکران پیش بردز تریاک و از گونه گونه گهرز زربفت چینی و از سیم و زرسپهبد به جاهش بسی برفزودفرود آمد آنجا و یک هفته بودبدان شهر گلزار بسیار بودیکی چشمه به میان گلزار بودبه پهنا فزون از دو میدان زمینهمه آب آن چشمه چون انگبینچو خورشید گیتی بیاراستییکی بانگ ازآن چشمه برخاستیهمه سنگش از زیر هم در شتابدویدی ستادی برافراز آبچوکردی نهان خور فروغ از جهانهمان سنگها بازگشتی نهاناز آن چند برد از پی آزمونسپه راند یک هفته دیگر فزونیکی بیشه و خوش چراگاه بودهمه بیشه پرنده روباه بودچو مرغان به پرواز در هر کنارچهبر شخ و هامون چهبر کوهساربه هر درد پرش بدی سود و بالولیکن بدی شوم بانگش به فالبیاندازه زان روبهان سر بریدوز آن جا بشد نزد شهری رسیدبدان شهر بد ژرف چاهی مغاکدرو چشمه آب چون سیم پاکبدان چشمه در هر که یک تنگ باردرافکندی از یک رطل تا هزارچو کوه آبش از موج بفراختیز پس باز بر خشکی انداختیبه خون و به دزدی چو آن مردمانشدندی به دل بر کسی بدگمانببستی شه او را سبک دست و پایدر آن چشمه انداختی هم به جایشدی گر گنهکار بودی تباهفتادی برون گر بدی بیگناهدگر دید دشتی همه کند منددر آن دشت سهمن درختی بلندتنش سبز و شاخش همه چون زریربه زیرش یکی چشمه آبی چو قیرچو پیچان رسن برگهای درازفروهشته زو تا به هامون فراززنخچیر هرچ اندر آن دشت و کوهبه بیماری اندر بماندی ستوهدویدی بشستی در آن چشمه تنز پیش درخت آمدی چون شمنخروشان پرستیدن آراستینشستی گهی گاه برخاستیدرست ار شدی در زمان باز جایو گر نه بمردی فتادی به جایز نخچیر کز گرد او مرده بوددو پرتاب ره چرم گسترده بودنه بر بیخ و شاخش نه بر برگ و بارنکردی ز بن آتش تیزکارهمه دشت با شیر و گرگ و پلنگبد از گرد او غرم و آهوی و رنگنه با آهوان یوز را بد ستیزنه از شیر مر غُرم را بد گریزبه شهری دگر نزد رودی رسیدبه هر سوش مردم پراکنده دیدمیان غلیژن زبر وز فرودهمه پشم جستند از آن ژرف رودکز آن هر که دارد چو زابر بلندبرو آتش افتد نیابد گزندهمه بندهوار آمدندش ز پیشببردند از آن پشم از اندازه بیشهمان جایگه دید مردی دورنگسپید و سیه تنش همچون پلنگسه چشمش یکی بر فراز و دو زیربه دندان چو خوکان به ناخن چو شیرز گردش رده مردمان بیشماربسی کژدم زنده از پیش و مارهمی خورد از آن کش گزندی نبودوزآن هر چه او را بزد مرد زودسبک زآن پلنگینه دیو نژندبه خنجر سر و دست بیرون فکندبه جای دگر دید دو بیشه تنگازاین سو طبرخون و زآن سوخدنگبر هر دو بیشه یکی برز کوهبرآن کوه کپی فراوان گروهبه گردش بسی چشمه نفت و قیرفرازش چو دریا یکی آبگیربه دشت اندرون شهری آراستهچو گنجی پراکنده از خواستههمه مردمش را فزون از شماراز آن کپیان برده و پیشکارز زیور همه غرق در سیم و زربسا کی ز گل برنهاده به سربه بازار چون بنده فرزند نیزدر آن شهر بفروختندی به چیزهم اندر زمان کس بر شاه کردز کاری که بایستش آگاه کردنبد شاه را ز اختر نیک بهربه پیکارش آورد لشکر ز شهرنریمان بیاورد لشکر به جنگزمانه بدان پادشا کرد تنگبه کم یک زمان زان سپاه بزرگبد افکنده بسیار گرد سترگگرفتندش و لشکر آواره گشتهمه شهر با خاک همواره گشتز تاراج آن شهر وز گنج شاهتوانگر ببودند یکسر سپاهبدین سان دو ماه اندر آن مرز شادهمی گشت و بسیار درها گشادبسی شهر و بتخانه تاراج کردبسی شاه را بیسر و تاج کردبسی مرد گردافکن پهلوانکه از گرز بشکستشان پهلوان