وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
و ز آن جای با بزم و شادی و رودهمی رفت تا نزد ایلاق رودیکی رود کز سیم گفتی مگرببستست گردون زمین را کمربه دیدار که موج و دریا نشیببهتک چرخ کردار و طوفان نهیبچوباد از شتاب و چو آتش ز جوشچومار از شکنج و چو شیر از خروشیکی اژدها نیلگون پیکرشابر باختر دم، به خاور سرشخروشش ز تندر تک از برق تیزنهیبش ز مرگ و دم از رستخیزهمه دم خم و همه دل شکنهمه رویش ابرو همه تن دهنگهی داشت جوش از دل بیهشانگه از ناف و گیسوی خوبان نشانز پهناش ماهی به ماه آمدیهم از بن به یکساله راه آمدیبه رنگ آینه بد زدوده ز زنگولیکن چو سوهان همی سود سنگز باران گهی درع پرچین شدیگه از باد چون جوشن کین شدیهمه سیم کآن گفتی اندر جهانگدازید و آمد برون از نهاندگر صدهزار از گهردار تیغز پیش و پس خور همی تاخت میغگمان بردی از سهم آن ژرف رودکه آمد مجره ز گردون فرودز هر سو بیاندازه در وی بهجوشبتان پرندی بر حله پوشیکی کرته هر یک بپوشیده تنگهمه چشمه چشمه بنفشه به رنگزده دامن کرته چاک از برونگشاده بر و سینه سیمگونچو جنگی سپاهی فزون از شمارزره پوش و جوشنور و ترگدارسپهبد به نیک اختر هور و ماهبیآزار بگذشت از او با سپاهگذر کرد از آن سوی خرگاهیانبه تاتار زد خیمه ناگاهیانبر آن مرز خاقان یغر شاه بودکه تاج بزرگش بر ماه بودز گردان کین جوی سیصد هزارسپه داشت شایسته کارزاربد از لشکرش خیره چرخ بریننگنجید گنجش به روی زمینچو از شهر رفتی برون گاهگاهبه چوگان و گوی ار به نخچیرگاهبدی صد هزاران سران سترگطرازنده گردش سپاهی بزرگهزارانش بالا به پیش اندرونبه برگستوان و زره گونهگونده و شش هزار از مهان سرایز گوهر کمرشان ز دیبا قبایپیاده بسی گرد خاقان پرستسپرور همه با کمانها بهدستمنادی ز هر سو یکی چربگویخروشنده تا کیست فریادجویستمدیده هرک آمدی دادخواهبد و نیک برداشتندی به شاهبدادی سبک داد و بنواختیوز اندازه بر پایگه ساختیبدش کوشکی سرکشیده به ماهکه پیرامنش بود یک میل راهبر او سی و یک در همه زرنگارکه دادی به هر در یکی روز بارچنین تا رسیدی سر مه فرازگشادی یکی در به هر روز بازبد از پیش هر در یکی تازه باغپر از گونهگون گل چو روشن چراغره کوشک یکسر ز ساده رخامزمین مرمر و کنگره عود خامبه گرد اندرش کاخ و گلشن چهلز زر و ز گوهر نه از آب و گلدو صد گنبد از صندل سرخ عودستاده به زرین و سیمین عمودمیانش دو ایوان برافراختهسر برجشان تاج مه ساختهخم طاق هر یک چو پرّ تذروزبس رنگ یاقوت رخشان چو پروبه یکروی دکانی از زر نابعقیقش همه بوم و در خوشاببرو خرگهی کرده صدرش بپایسرش بر گذشته ز کاخ سرایهمه چوب او زر و گوهر نگارنمد خز و دیبای چینی ازارچو جشنی بزرگ آمدی گاهگاهدر آن خیمه آراستی بارگاهبه شهرش نه برف و نه باران بدیجز اندک نمی کز بهاران بدیز زربفت چین داشتی جامه شاهز دیبا دگر مهتران سپاهبدی جامه کرباس درویش رادگر پرنیان هر کم و بیش رابدان مرز بودند شاهان بسیولیکن نبد یار خاقان کسیهمه ساله بد خواه ضحاک بودکه ضحاک خونریز و ناپاک بودهمی گفت ای کاشکی کز شهانربودی کسی زو شهی ناگهان