وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
محمد بدو گفت مخروش هیچکه دشمن نیارد در اینجا بسیجمن آنم که خود آزمودی مراشناسیده زین پیش بودی مرابخاطر نداری مگر سال پارفکندم تن خود ز بام حصارفروشد بخون دیده روشنمبر تیره دشمن نترسد تنمکنون باز آنم که دیدی مراپسندیده چون جان گزیدی مراهنوزم خمار می دوش هستبمغز عدو خواب خرگوش هستمرا تیر دشمن به دل رسته باززخونم کسی دست ناشسته بازولیکن از آنجا که مردان راهز دشمن بدارند جانرا نگاهگذشته از این حکم شهزاده نیزچو آید نشاید کسی را ستیزبیاید از اینجا برون برد رختکه ما را یک امروز شوریده بختگریزی چنین کمتر از جنگ نیستخدای جهان را جهان تنگ نیست