بخش ۶ - بار دیگر پاسخ بهمن به رستم و پوزش از گفتار بد
قالب: مثنوینوشتار: نظم
وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
شهنشه چو این داستان کرد گوشدرون شد پر اندیشه و لب خموشبسنجید گفتار مرد خردکه گفتار دانا روان پروردبدو گفت دانم که این تاج و تختکیان را تو دادی به نیروی بختتو آنی که از تیغ الماسگونزدی آتش اندر دل آسکونبه البرز کوه و مازندرانبه خوارزم و هامون هاماورانشکستی بسی گردن و یال و خودبه گرز گران و به تیغ کبودچو افراشتی سوی توران علمنهنگ دمان را کشیدی به دمسپاس تو دارم به روز و شباننگردد مرا جز به مهرت زباناگر تلخیای رفت و تندی فزودز روی زبان بود و از دل نبوددلم بر تو کس کی گزیند همیکجا دیده غیر از تو بیند همیکه جانم به دانش برافروختیکمان و کمندم تو آموختیبه فرهنگ و آیین بپروردیاممیان شهان نامور کردیامتو آزاده سروی و گردان گیاپدر بر پدر مه نیا بر نیابه ویژه پدرْت آن گرانمایه مردکه با شیر نر کوشد اندر نبردمرا آن جهاندیده مرد کهنبه دل پرورش داد چون سرو بنشب و روز تیمار من داشتیدرونم پراندیشه نگذاشتیتن روشنم زنده کردی به دمزدودی ز دل زنگ اندوه و غمفرامُش نکردم من آن پیر راپلنگافکن شیر نخجیر راکنم روز و شب یاد از آن بال و برزکمند و کمان دشنه و تیغ و گرزکه در بیشه شیر است و در کوه ببرز پایان چو دریا ز بالا چو ابربر آنم که گر بخت نیرو دهدستاره مرا فال نیکو دهدبرآرم ز بن بیخ بیداد رابه گردون زنم پایهٔ داد رابشویم رخ گیتی از اهرمنبرانم دد از دشت و زاغ از چمنبه هر کار پرسم ز داننده راهسر بخردان را رسانم به ماهپتت جویم از کار و گفتار بدسوی آب و آیین روم با خرددل مرد دانا به دست آورمهمه شهد جای کبت آورمبه نخجیر دلها شتابم همیبه درد گران چاره یابم همیبه دارو شوم خستگان را پزشکبشویم رخانْشان ز خونین سرشکترازو پدید آورم ساو رابه زر هم ترازو کنم چاو راقماری که با دشمنان باختمدر آن زخمهای کژ انداختمیکی نقش دیگر فراز آورمکز آن دادهٔ خویش باز آورمحریف ششانداز را گاه نردبه ششدر نهم مهره اندر نبردکنم خصل عذرا ز هفده فزونزنم آخرین زخم بر دست خونبه دست من آید همی کعبتانچو اندر کف کودکان لعبتانور ایدون به شطرنج شد چیرهدستبتازم بر او همچو پیلان مستبه فرزین تهی از حیاتش کنمبه منصوبهٔ شاه ماتش کنمکه بر ما بشوریده کار جهانسپه در سُتوهند و مردم به جاندِه و روستا جمله بایر شده استرعیت غلام اکابر شده استره از دزد ویران، ده از کدخدایزر و سیم نایاب و دهقان گدایکدیور همی دانه کارد برنجز کشتش تنومندی آکنده گنجسپه را فروشند سرکردگانچنان چون ز چین و چگل بردگانمن این کارها را ندارم پسندبخواهم بنِ زشتی از بیخ کندزنم ریسمان خاک هر مرز راهزینه دهم هر کشاورز رانخواهم ز ویران زمین ساو و باجنگیرم ز خردان و پیران خراجدهم جامگی لشکری را ز گنجابا ماهواره به پاداش رنجسپه را ز من شاد باید بُدَنبر و بوم آباد باید بُدَنسپهدار کارآزموده به جنگگزینم که بشناسد از نام ننگوزین شوخچشمانِ کَلپَتره هیچنمانم به لشکرگه اندر بسیچبرآمیزم از خامه شکّر به مشکشوم خستگان را به دارو پزشککنم چار دفتر یکی چون نگارهمه آب و آیین در او آشکارکه خواننده آگه شود از خردبه پاداش و بادافرهِ نیک و بدبه دوزخ دهد جای دیوان زشتتن آسان شود پارسا در بهشتدوم نامه در روشنی همچو ماهکه یابنده از آن، در شب تیره، راهاواره نگارانم از باژ و ساوشوند اندر آن با قلم کنجکاوکه اندر ده و شهر و کهسار و دشتکجا کادمیزاد آنجا گذشتچه باشد خر و گاو و تازی نوندسر اشتر و کلّهٔ گوسپندهم از رود و کاریز و بستان و کشتچو زاید به آبان و اردیبهشتکه سنجند و گیرند از آن نو به نوز روی شمر ساوها جو به جو