وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
مخسب ای برادر که دزدان به خواببتازد برِ خفتگان با شتابتو در خوابی و خصم بیدار بختبدرّد بر اندامت از کینه رختبشو سرمهٔ خواب و مستی ز چشمکه دشمن به بالینت آمد به خشمبه یاران بده دست و بیواهمهبران گرگ از گله دزد از رمهببُر راه دشمن ازین بوم و مرزز توپش مترس از نهیبش ملرزز مردن میندیش و با عزم باششب و روز آمادهٔ رزم باشچرا باید اندیشه کردن ز جنگنه ما از کلوخیم و دشمن ز سنگچرا تن به زنجیر دشمن دهیمبه زندان اهریمنان تن دهیمگر او را بُوَد دست و شمشیر تیزترا هم بُوَد دست و شمشیر نیزمبر زآشتی نامْ هنگامِ جنگمبر دل ز نام و مده تن به ننگادیب الممالک سرود این سخُناگر هوش داری در گوش کن