روزگاری که از طلایه مرگشاخ عمر مرا خزان شد برگریخت در جویبار و گلبن خشکبرف و کافور جای سنبل و پشکنعمت و ناز رخت بسته ز کویسر به چوگان تن فتاده چو گویگشته در خانقاه گوشه نشینداده بر باد هوش و دانش و دینخوار و بیمار و زار و فرسودهخون به رخساره از جگر سودهبسته برزخ در خروج و دخولگشته از قیل و قال خلق ملولپیک رحلت که پیریش نام استمرگ را صحبتش سرانجام استاز در آمد مرا بداد نویدکاندرآ سوی بوستان امیدرخت بربند ازین سرای کهنجامه نو پوش و خانه را نو کنبرهان روح را ز محبس تنوین پری را ز بند اهریمنجامه نو کن که شوخکن شد و زشتخوشه خوشیده شد درو کن کشتتا ببینی یکی جهان فراخلاله در باغ و میوه اندر شاخشهد و شیر و شراب و شاهد و شمعدوستان در کنار و یاران جمعآرزوها بکام و دلها شادباغها سبز و خانها آباد