وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
یکی دختری داشت در کار مرگوزین زندگی مانده بی ساز و برگپریشیده گسیویش از انقلابز گلبرگ رخساره اش رفته آبز بی دانشی مادر مهربانبکف شانه و غازه بهر جوانگهی تاب می دادش از شانه مویگهی سرخ می کردش از غازه روییکی گفتش ای زال انده نصیبمکن خسته را بی دوا و طبیبیکی چاره کن رفتنش را به گورو گرنه چه از سرمه با چشم کور