باز این منم گذاشته در کوی یار پایبر اختیار خود زده بی اختیار پایدر چارباغ عالم من نایب گلمسوزم گرم نباشد بر فرق خار پایروزی که در رهش ننهم نار پیکرمدوری کند چو همدم ناسازگار پایمشغولش آن چنانم بعد از وفات همکز جا نخیزم ار نهد بر مزار پایبنگر جنون که یار ندیدیم و دیده رابستیم تا برون ننهد عکس یار پایپامال حادثات از آنم که هیچ گهبر بخت خفته ام نزند غمگسار پایتنگ است دهر ز آن نتواند گذاشتناشکم برون ز دیده خونابه بار پایخارم به پا خلاند چرخ ستیزه گرگر فی المثل گارم بر لاله زار پایثانی نداشت گام نخستین من مگرهم نقش پای کرد مرا در حصار پایراه است راه عشق که باید شدن به سردانسته ام که نایدم آنجا به کار پایاما بدین قدر که نهم سر به جای پااز گل برون نیاوردم روزگار پاینه نه چه عذر گویم من خود به اختیاربرجای سر نهادم در کوی یار پایگر سر عزیزتر شمرم تا نهاده امدر روضه ی امام صغار و کبار پایسلطان علی موسی جعفر که زابرشبر دیده فلک نهد از افتخار پایدریای مکرمت که باب سخای اوشستست بخت اهل هنر از نگار پایبر آسمان زرایش گیرد ستاره نوروندر هوار حفظش گیرد قرار پایماند چو شعله ی خور جاوید اگر نهدز آتش به باد حفظش بیرون شرار پایبالاتر از سپهر برین جاکند اگرگوید به مرکز کل کز گل برآر پایخون کشتی شکسته شود غرق اگر نسیمبا یاد حلم او نهد اندر به حار پایپهناور است لجه جودش چنان که موجتا روز حشر زو ننهد بر کنار پایاز انفعال رایش هر شام آفتابمجنون صفت گذارد بر کوهسار پایدر روزگار عدلش مرغان نمی نهندبی اذن باغبانان بر شاخسار پایبر سیم دوخت چشم در ایام او از آنشاخ شکوفه خورد ز باد بهار پایاز گردش سپهر دو روزی اگر نهادبر مسندش مخالف بی اعتبار پایقهر وی از اثیر نهادست چرخ راتا روز حشر بر سر سوزنده نار پایریزد ستاره همچو شکوفه ز باد اگرقهرش زند به طارم نیلی حصار پایگر پیرهن قبا نکند گل ز شوق اودر گلستان دگر نگذارد هزار پایشاها تو آنکسی که نهادست جد توبرجای دست ایزد پروردگار پایپوید به آستان رفیع تو آسمانزان هرگزش ز پویه نگردد فکار پایمحروم از آستان تو شد هر قدم چو منبر خاک می نشیند ازین رهگذار پایگر باشدش خبر که به کوی تو میرسدزین بس به جای دست مکد شیرخوار پایدانست از ازل که تو پا می نهی بر اوننهاد بر زمین فلک بی مدار پایاز غیبت از حضور همان به که بندگانننهند بر بساط خداوندگار پایخصم ترا برای فرار از تو در رحمپاروید از سراپا هم چون هزار پایدر عرصه ی وجود تو فرمان اگر دهیبا هم نهند زین پس لیل و نهار پایکز ذره حلم تو گردد بر او سوارخنگ زمین در آب نهد هر چهارپایدیری یست تا گذاشته کلک فضول مندر شاه راه مدحت ای شهسوار پایشعرم هنوز پای ز دنبال می کشدبا آن که داده جود تواش بی شمار پایشد باردار کلک ضعیفم به دخترانپهلوی هم نهد ز گرانی بار پایاکنون چگونه پویه کند باد و پارهیکزبهر پویه اش نبود بس هزار پایشاها ز ضعف حالم و از ضعف پیکرماز آستانه است نشود کامکار پایزین تیره بوم کاش برون افکند مراگویند کار دیده کند جای تار پاینتوانم از ضعیفی برپای خواستنبر دامن من ار بفشارد غبار پایبا این ضعیف پیکر و با این ضعیف بختدارد هنوز خواهش من استوار پایشاید به دستگیری صاحب در آن حرمبار دگر گذارم ای شهریار پایامیدگاه خلق که تا آستان اوستجای دگر نمی نهد امیدوار پایخورشید آسمان سیادت که ذره راخورشید سازد از مهدش در جوار پایبنهاد رخ به خاک درش کس که عاقبتننهاد بر سپهر ز غرو وقار پایدر روزگار بخشش بی انتظار اوبر صفحه از قلم ننهد انتظار پایمخدوم کاینات ابوطالب آن که زدبر طارم سپهر برین آشکار پایچون مدح گویمش که نیارد نهاد کسدر بزم او زدهست کهَر روز بار پایچون مدح گویمش که نظیرش سخن شناسننهاد بر بسیط زمین هیچ بار پایای آسمان جناب که خورشید زرنثاربرسد چو سائلانت روز نثار پایبزمی که آن نه بزم تو باشد نمی رومگر باشدم بر آتش از اضطرار پایآری کسی که آمده یکره ببزم تودر بزم دیگران نگذارد ز عار پایممدوح من کسی است که باشد شخن شناسنه آن که گه زرم دهد و گه چهار پایمدح مرا بسیم نیارد خرید کسگر بر سر درم نهدم چون عیار پایمن شاعرم ولیک آنان که به خلافچون مور از ترددشان شد هزار پایبهر شکم به سینه نمایند راه طیگرفی المثل نباشدشان همچو مارپایاز روی پایشان شده شرمنده شهرودهوین قوم راز پویه نشد شرمسار پایآن آب نیست ز آبله پایشان چکانبر حال خویش گریه کند زار زار پایتریاکی تردد درهاست پایشانگر کم کنند لرزدشان از خمار پایچون کوکنار تلخ مراجند و در طلبشد رخنهرخنه شان چو سرکو کنار پایگردانم این که بر درد و نان برد مرامن خود بدست خویش کنم سنگسار پایزانان نیم که چون نهم از شعر پا برونباید کشیدنم زمیان بر کنار پایبا آن که شاعرانم در شعر و در علومبوسند و فاضلان فضایل شعار پایامروز در قلم و عالم منم که هستدر جاده ی سخنوریم برقرار پایاشعار من عراق و خراسان گرفته اندو اکنون نهاده اند بهند و تتار پایگیرند عالم اکنون کاکنون نموده اندنوزادگان خاطر من استوار پایگیرد سر خود ار به مثل سحر سامریستهرجا نهاد این سخن آبدارپایوا پس ترند بیشتر ار چه نهاده اندجمعی درین زمین ز سر اقتدار پایآری رسد پیاده بمنزل پس از سوارگرچه بره گذارد پیش از سوار پاینیک است تیغ هندی اندر میان ولیچندان که در میان ننهد ذوالفقار پایپر صرفه نبرد که با من نهاد خصماندر مصاف شعر پی گیر و دار پایجز کوریش نتیجه نباشد اگر نهددر رزمگاه رستم و اسفندیار پایزانان نیم که گویم همچون مقلدانکز جای پای بیش روان برمدار پایبی دستیاری دگری فکر عاجزماز جای برنگیرد بر کاروار پایو آن هم نیم که گویم گلبیزهای زشتکاین طرز تازه است برین رهگذار پایبیرون روم ز راه چو کوران کوردلگه بر یمین گذارم و گه بر یسار پایپهلوی هم نهم دو سه لفظ سمج کزومعنی گریزد از کشیش در چدار پایپس پس روم وز آنسوی بام اوفتم بزیرگر گویدم کسی که منه بر کنار پایخیرالامور اوسطها گفت مصطفیبیرون منه ز گفته او زینهار پایدارم ازین مقوله شتر کز بهابلینبود ستارگان را بر یکمدار پایاین عیب نیست عیب همان است کز طریقبیرون نهند چون شتر بی مهار پایبا دانشی که گر یکی از صد بیان کنمبوسه خرد مرا ز لب اعتذار پایخود را به شعر شهره نمودم چون من نخوردهرگز کس از زمانه ناپایدار پایدوشیزگان طبعم کامروز می زننداز همت تو بر گهر شاهوار پایبر آستان مدح به یک پا ستاده اندیک دم به پای بوسی ایشان سیارپایشعرم بود غریب خراسان و بر غریبعیب است اگر زنند سران دیار پاینبود کنایه طرز من الحق کشیده بودزین راه طبع قادر معنی گذار پایلیکن اگر نگویم گویند منکرانزین ره کشد ز عاجزی وانکسار پایوقت دعا رسید همان به که فکرتمدر دامن آورد ز پی اختصار پایتا سیم ریز یابد در بارگاه دستتا استوار یابد در کارزار پایپیوسته باد دست جواد تو سیم ریزهرگز مباد خصم تو را استوار پایبهر موافقانت گشوده سپهر دستبهر مخالفانت فرو برده دار پایخصمت چو پای راه نشین باد خاکسارچندان که ره نشین بود و خاکسار پایمشتاق پای بوس تو زآن گونه آسمانکز شوق هر زمانت گوید به یار پای