شد چنان گرم جهان ز آمدن تابستانکه رسد عاشق از گرمی معشوق به جانراست چون دانه که برتابه گرم اندازیبرجهد هر دم از روی زمین کوه گرانگر کسی نسبت خورشید به معشوق کندهمه عمر شود عاشق از دور و گردانتا برون آید کانون هوا گرمی خورشعله را روی سیه گردد مانند دخاناین چنین کاب شده کرم عجب نبود اگربا سمندر نکند ماهی تبدیل مکانگرمی مهر رسید است به حدی که کنونمی کند حربا چون شب پره زورخ پنهانچون فتیله که کسی بر سر داغی سوزدتیر می سوزد، از گرمی پیکان انسانخلق را اکنون خاصیت ماهست درستکه ز نزدیکی خورشید رسدشان نقصانزند زآنند خلایق که ز گرمی هواملک الموت نیاید ز پی بردن جانشخص از گرمی استاده به یک پای چو شمعسایه اش بینی چون ماهی بر خاک طپانخود غلط گفتم شد تافته زان گونه زمینکه نمی افتد از بیم کنون سایه بر آننیست ممکن که نسوزد کسی از گرمی خورگر رود بر فلک هفتم هم چون کیوانبس که شد تافته از آتش خورشید فلکوصفش اکنون بکبودی نبود جز بهتانساده لوحی که ندارد به فلک حرق رواتا دگر نارد بر دعوی باطل برهانگو بیا بنگر کز دیدن خورشید فلکراست آن بیند کز دیدن مهتاب کتانگر نه به گداختن موم بود حاجت کسدر ته آتش ناچارش سازد پنهاندیدن اشیاء ممکن نبود مردم رازان که سوزد چو جدا گشت نگاه از مژگانسرو را گر سر به گریختن از بستان نیستاز چه دایم به میان بر زد ...ـانبدر را این همه کاهیدن از آن است که اوکرد خواهد پس ازین وقتی با مهر قرانمن ندانم که عناصر همه آتش شده اندیا گرفتند خود آن باقی ازین فصل کراننه خطا کردم کز عدل شهنشاه رسلبا همه ضدی یک رنگ شدستند ارکاناحمد مرسل سلطان عرب شاه عجمشافع محشر ابوالقاسم امین یزدانآن که گر نسبت رایش به مه و مهر کنندهم چنان است که گویند یقین است گمانذات مستغنی او دست نفرسوده به خطخط سیه پوش از آن رو شده چون مایمتانهمه دانند که مقصود دو عالم او بودگر مقدم شده باشند به صورت چه زیانبین که در برهان هستند مقدم طرفینبا وجود یک نتیجه عرض است از برهانخیمه جایی زده در خطه امکان کزویتا به سرحد و جوبست به قدر دو کمانرتبه جاه تو ای از همه عالم برترهست چون کنه خدا از نظر عقل نهانبرتو می نازد فردوس برین پیوستهآریآری به مکین باشد خوبی امکانچه عجب گر تو زجبریل شدی محرم ترکی به مطلوب رسد قاصد پیغام رساندر ازل منع تو بر روی زمان دست افشاندچون رسن تاب رود پسپس تا حشر زماندارد آن قدرت عدل تو که گر فرمایدچرخ زنجیر حوادث کند از کاهکشانجاهلی گر نکند گوش به امرت چه شودبد به خود میکند از سجده نکردن شیطانهرکجا قد تو افکند بساط عظمتفکر بیچاره سودا زده بر چیدن دکانخواستم نعل براق تو بگویم مه راخردم گفت مشو مرتکب این هذیانکان گذر می کند از چرخ بیکدم چو خیالوین به یک ماه کند ضمن فلک را جولانشب معراج فلک دیدش و تا حشر بروانجم و ماه نو انگشت بسوی دندانطبع چون خواهد تا سرعت سیرش گویدبر ورق بی مد دوست شود خامه روانلاف مدحت نزنم گرچه یقین است که نیستالفی پیش تفاوت ز حسن تا حسّانگرچه بر خاک نیفکندی هرگز سایهسایه بر سرم انداز و ز خلقم برهانتا چنین است که در برج اسد دارد جاتا برون آید خورشید منیر .....ـانهرکه سر از خط فرمان تو برمیداردباد دایم همه گر چرخ بود سرگردان