زبس که ریختم از دیده خون دل بیرونکنون برونم از خون پرست همچو درونگرم برون چو درون پر زخون بود شایدکه عاشقان را یکسان بود درون و برونحدیث از لب من بوی خون دل گیرداز آن که دایم خون میخورم من از محزونزبس که ریختم از دست هجر بر سر خاکزبس که ساختم از دیدگان روان جیحونگهی غریق درآبم گهی نهان در خاکبسان لؤلوی شهوار و گوهر مکنوناگر به یک کف آبم فلک گرفتی دستپس از برای چه رخساره شستمی از خونبرای جامه و نان تا بچید بوسه زنمبسان جامه ونان دست و پای مشتی دونبه سست پوشش من داغ های رنگارنگبه سست روزی من دردهای گوناگونچو من به ماتم ارباب علم جامه خویشسیه کنم که سیه باد جامه گردونزمن که کاش نباشم جزین که موزونمچه جرم دید، ندانم سپهر ناموزونفلک چه خواهد کز ماتمم برون آردلباس را کند از اشک در برم گلگوندلا خموش مده جرم خویش را نسبتگهی به چرخ خمیده گهی به بخت نگونفلک چو ما را مرا زان گزد که من بر خویشز مدح شاه شهیدان نمی دمم افسونشهی که هر سحر از شرم رای انور اوگرفته پنجه ی خورشید دامن گردوناگر اشاره نماید به خط ابیض صبحقدر به نبندد دست تصرف گردونوگر اراده نمایی قضا در آویزدمحیط مهر فلک را زدرگه تونگونبه وقت صبح چو در بحر فکر غوطه خورمزیمن مدح تو که اندیشه را بود میمونچنان که بهر طوافت ملک زعرش آمدبه طوف خاطرم آید ز آسمان مضمونضمیر من که سیه تر زچاه بیژن بودبه آفتاب عطا میکند ضیا اکنونمرا چه باک ز تاریکی لحد، دیگرکه با ضمیری زین گونه می شوم مدفونبه اختیار جدا نیستم ز خاک درتکه داردم فلک دون به دست غم مرهونهمین توقع دارم که همچو خاک درتگذر کند ز سرشک روان من جیحونبه پارهای دل خون فشان من نگریکه رقعه هاست با خلاص دوستی مشحون