منت ایزد را که سودای توام از سر نرفترفت جان، اما غمت از جان غم پرور نرفتبر سر خاکم گذار آورد و من در خواب مرگهیچ کس را آنچه آمد بر سرم بر سر نرفتنقش بر آب ارچه بی صورت بود اعجاز عشقنقش آن صورت مرا هرگز زچشم تر نرفتسعی ها کردم که پا بر منظر چشمم نهدسعی من ضایع نشد دل رفت اگر دلبر نرفتعاشقی و رستگاری کی درست آمد به همرفت چون پروانه در آتش برون دیگر نرفت