ای که جان داری فدا کن در ره جانانهایسوختن تن را بنه گر شمع را پروانهایتا نگردد موج زن عمان چشمت سالهادر کنار خود نبینی زین صدف دردانهایکفر و اسلام ارچه سرگردان تو شد کوبهکوای که نه در کعبهای پیدا نه در بتخانهایدر قیامت مست صوفیوَش درآید در سماعهرکه نوشد از شراب عشق تو پیمانهایزاهد ار خواهی بدانی حاصل ذکر ملکبر در میخانه بشنو نعره مستانهاینازم آن دیوانه کو مجنون لیلی شد به حیورنه در هر شهر و کو عریان بود دیوانهایدر دل درویش جو مهر علی را لاجرمکآفتاب و گنج را یابند در ویرانهایاز فسون واعظان کی از سرش بیرون رودهرکه خواند از دفتر عشق بتان افسانهایکسوت تقوی قلندروار آشفته بسوزتا بدوزندت حریفان خرقه رندانهایهر سرو موی تو صد دل را بود کاشانهایاز چه ویران میکنی صد خانه را از شانهای