یکران. [ ی َ / ی ِ ] ( ص مرکب ، اِ مرکب ) اسب اصیل و خوب سرآمد را گویند. ( از فرهنگ جهانگیری ) ( برهان ) : مبارز را سر و تن پیش خسروچو بگراید عنان خنگ یکران یکی خوی گردد اندر زیر خوده یکی خف گردد اندر زیر خفتان.عنصری.شهباز به حسرت رسید هین یکران مرا برنهیدزین.ابوالفرج.یکران بادپای تو چون آب خوش رو است رخش تناور تو چو گردون تکاور است.شرف الدین شفروه.پیش یکران ضمیرش عقل راداغ بر رخ کش به لالایی فرست...
فرهنگ عمید
۱. اسب اصیل و نجیب. ۲. اسبی که رنگ او میان زرد و بور باشد. ۳. اسبی که یک پا را کوتاه تر از پای دیگر بگذارد.