معانی کلمه : یک
لغت نامه دهخدا
یک . [ ی َ ] (ص ، اِ) فرد و یکه . || رسم و دستور و عادت و قاعده و قانون . || بزرگوار. || وزغ و غوک . (ناظم الاطباء). اما در این معنی دگرگون شده ٔ کلمه ٔ پک است . (یادداشت مؤلف ). || کیک . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
نخستین عدد در حساب، عدد نخست، «۱».
فرهنگ معین
(یَ یا یِ) [ په . ] (اِ.) نخستین شمارة اعداد، واحد.
( ~.) (ص )1 - تنها و بی همتا. 2 - نخست ، اول . 3 - (کن .) درجة بالا، بسیار خوب .
( ~. ) (ص )۱ - تنها و بی همتا. ۲ - نخست ، اول . ۳ - (کن . ) درجة بالا، بسیار خوب .
(یَ یا یِ ) [ په . ] (اِ. ) نخستین شمارة اعداد، واحد.
(یَ یا یِ ) [ په . ] (اِ. ) نخستین شمارة اعداد، واحد.
دانشنامه عمومی
یِکَّ:(yekka) در گویش گنابادی یعنی تنها ، بی کس || یَکِ:(yake) در گویش گنابادی یعنی یکی ، یک کسی ، یک عدد
گویش مازنی
یک
/yak/ یک
گویش اصفهانی
تکیه ای: yek / itâ
طاری: yek
طامه ای: yak / yek / i
طرقی: yak / itâ
کشه ای: yek / itâ
نطنزی: yak / yek / itâ
مترادف و متضاد
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( یَک ) به یک بُردِن
به یک زِیدِن
به یک وَندِن
( یَک ) به یک وندِه
( یَک ) ور یک وندِه
تیک؛ تاک؛ تیک و تاک
یَه
به یک زِیدِن
به یک وَندِن
( یَک ) به یک وندِه
( یَک ) ور یک وندِه
تیک؛ تاک؛ تیک و تاک
یَه
