معانی کلمه : یخ
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
آبیکه از شدت سردی بسته و سفت شده باشد؛ هسر؛ هسیر؛ هتشه؛ کاشه.
〈 یخ بستن: (مصدر لازم) منجمد شدن آب یا چیز دیگر از شدت سردی؛ فسرده شدن.
〈 یخ کردن: (مصدر لازم)
۱. سرد شدن.
۲. [مجاز] دچار ترسیدن یا شگفتزدگی شدن.
۳. یخ زدن؛ فسرده شدن.
فرهنگ معین
(یَ ) [ اوس . ] (اِ. ) آبی که از سرما جامد شده باشد. ، ~ کسی نگرفتن کنایه از: الف - موفق نشدن . ب - مورد توجه قرار نگرفتن . ، ~کسی گرفتن کنایه از: کار او رونق گرفتن .
دانشنامه آزاد فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
بارد، یخبندان
بیلطف، بیمزه، خنک، لوس
۱. بارد، یخبندان
۲. بیلطف، بیمزه، خنک، لوس
ice (اسم)
یخ، خونسردی و بی اعتنایی
واژه نامه بختیاریکا
( یِخ ) صوتی جهت نهیب زدن به بز
رِچِلَک؛ رِچ
رِچِلَک؛ رِچ
فرهنگستان زبان و ادب
{ice} [علوم جَوّ] شکل جامد و بلوری آب در جَوّ به صورت بلورهای برف و تگرگ و گویچه یخ
