گیراندن.[ دَ ] ( مص ) گیرانیدن. گرفتن فرمودن و کنانیدن. ( ناظم الاطباء ). || چیزی را آتش دادن و آتش کردن. ( فرهنگ نظام ) ( ناظم الاطباء ). آتش در چیز قابل اشتعال درزدن. درگرفتن ( متعدی ). افروختن. شعله ور ساختن. روشن کردن آن در چیزی ، چون هیمه و جز آن. مشتعل کردن و مشتعل ساختن. گیراندن آتش. باد کردن در آتش تا بیش شعله ور شود. مشتعل ساختن آتش نیم مرده. گیراندن چراغ. افروختن چراغی با شعله چراغ دیگر ...
فرهنگ عمید
۱. آتش روشن کردن. ۲. آتش در چیزی زدن.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - بگرفتن وا داشتن گرفتن فرمودن . ۲ - شعله ور ساختن مشتعل کردن : باد تند است و چراغ ابتری زو بگیرانم چراغ دیگری . ( مثنوی ) ۳ - باعث گرفتاری کسی شدن گرفتار کردن : زان پیش که یک خطا ببیند از ما ما را بدو دیو راهزن گیرانده . ( طغرا ) ۴ - شدیدا بپای محاسبه آوردن . ۵ - متصل کردن ملحق ساختن : شاهی که زمین را بزمن گیرانده دنباله چین را به ختن گیرانده ...