گندا. [ گ ُ ] (ص ،اِ) فیلسوف و دانا. (از لغت فرس اسدی ) : پیلان ترا رفتن باد است و تن کوه دندان نهنگ و دل و اندیشه ٔ گندا.
عنصری (از لغت فرس ).
رجوع به کُندا شود. گندا. [ گ َ ] ( نف ) ( از: گند ( گندیدن ) + ا، پسوند فاعلی و صفت مشبهه ). ( حاشیه برهان قاطع چ معین ). چیزی را گویند که گندیده باشد و...
فرهنگ عمید
کندا#NAME?
گَنده#NAME?
= گَنده = کندا
فرهنگ معین
(گَ ) (ص فا. ) هر چیزی که از آن بوی ناخوش آید.
فرهنگ فارسی
( صفت ) چیزی که بوی بد دهد عفن متعفن : و گنداتر و رسواتر از آن چیزی که وی همیشه در باطن خود دارد چیست ... یا تخم مرغ گندا . تخم مرغ فاسد . فیلسوف و دانا بود