معانی کلمه : گناه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. کار بد؛ عمل زشت.
۲. بزه؛ جرم.
۳. نافرمانی.
۴. معصیت.
〈 گناه ورزیدن: (مصدر لازم) گناه کردن؛ مرتکب گناه شدن.
۱. کار بد، عمل زشت.
۲. بزه، جرم.
۳. نافرمانی.
۴. معصیت.
* گناه ورزیدن: (مصدر لازم ) گناه کردن، مرتکب گناه شدن.
۲. بزه، جرم.
۳. نافرمانی.
۴. معصیت.
* گناه ورزیدن: (مصدر لازم ) گناه کردن، مرتکب گناه شدن.
فرهنگ معین
(گُ ) [ په . ] (اِ. ) بزه ، کار بد.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نقل قول
مترادف و متضاد
اثم، بزه، تقصیر، جرم، جنایت، حرج، خبط، خطا، ذنب، زلت، سیئه، کبیره، معصیت، منکر ≠ حسنه
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
شُقُل زُمِت
