معانی کلمه : گزان
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. گزنده.
۲. (قید ) در حال گزیدن.
۲. (قید ) در حال گزیدن.
فرهنگ معین
(گَ ) (ص فا. ) گزنده ، در حال گزیدن .
فرهنگ فارسی
گزنده، درحال گزیدن
۱ - ( صفت ) گزنده : دهقان بتعجب سر انگشت گزانست کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار . ( منوچهری ) ۲ - در حال گزیدن : گفت : نی من خود پشیمانم ازان دست خود خایان و انگشتان گزان . ( مثنوی )
دهی در شهرستان سنندج
۱ - ( صفت ) گزنده : دهقان بتعجب سر انگشت گزانست کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار . ( منوچهری ) ۲ - در حال گزیدن : گفت : نی من خود پشیمانم ازان دست خود خایان و انگشتان گزان . ( مثنوی )
دهی در شهرستان سنندج
