گره زدن. [ گ ِ رِه ْ زَ دَ ] ( مص مرکب ) بستن. عقده زدن : موئی چنین دریغ نباشد گره زدن بگذار تا کنار و برت مشکبو شود.سعدی.گره بر سر بند احسان مزن که این زرق و شید است و تزویر و فن.سعدی.خورده جان میجهد از سنگ بیرون چون شرارمیزنی چندین گره بر روی یکدیگر چرا.صائب ( از آنندراج ).|| کنایه از ذخیره نهادن. || مال دنیا جمع کردن. ( برهان ) ( آنندراج )....
فرهنگ فارسی
بهم بستن (دو طناب یا ریسمان و غیره)، به هم پیچاندن
( مصدر ) ۱ - ایجاد گره کردن عقده زدن : گره بر سر بند احسان مزن که این زرق و شیداست و تزویر و فن . ( سعدی ) ۲ - معقد کردن موی سر ( زلف ) و صورت : مویی چنین دریغ نباشد گره زدن بگذار تا کنار و برت مشکبو بود . ( سعدی ) الب ارسلان ... محاسن رقیق طویل داشت که بگاه تیر انداختن او را گره زدی
جملات نمونه
روبان را دور جعبه پیچیدم و دو سر آنرا گره زدم
i tied the ribbon around the box and knotted the two ends of it together
مترادف و متضاد
knot (فعل)بهم پیوستن، گره زدن، گیر انداختن، گره خوردن، منگوله دار کردنloop (فعل)گره زدن، پیچ خوردن، حلقه دار کردنtruss (فعل)جفت کردن، بهم بستن، بستن، دسته کردن، بسیخ کشیدن، خوشه کردن، گره زدن، چوب بست زدن، بادبان را جمع کردن، بار سفر بستنtie (فعل)زدن، گره زدن، تساوی بستنruffle (فعل)بر هم زدن، ژولیده کردن، گره زدن، ناهموار کردن، براشفتن، تاه کردن، چروک کردن، موجدار کردنcadge (فعل)اخاذی کردن، گره زد...