گردناک. [گ َ ] ( ص مرکب ) پرگرد. مُغَبَّر. اَغبَر : جهان کرد ز آشوب خود گردناک ز بهر چه از بهر یک مشت خاک.نظامی.تو نیز ای به خاکی شده گردناک بده وام و بیرون جه از گرد و خاک.نظامی.همان قسمت چارمین هست خاک ز سرکوب گردش شده گردناک.نظامی.مردی بود که سفرهای دراز کند و اشعث و اغبر و گردناک شود. ( تفسیر ابوالفتوح ). رسول علیه السلام اشعث و اغبر و رسول ( ص ) کالیده موی و گردناک. ( تفسیر ابوالفتوح ج 2 ص 19...
فرهنگ عمید
گردآلود، پرگردوخاک.
فرهنگ فارسی
گرد آلود، پرگردوخاک پرگرد و غبار مغبر : مردی بود که سفرهائ دراز کند و اشعث و اغبر و گردناک شود .