گرداندن. [ گ َ دَ ] ( مص ) تغییر دادن. عوض کردن. دگرگون کردن : وین که بگرداند هزمان همی بلبل نونو بشگفتی نواش.ناصرخسرو.بدان کاین مال ما و حال این چرخ نگرداندجز آنکش چرخ چاکر.ناصرخسرو.سیمرغ گفت : به خدا ایمان آرم ، اما آنچه بنده تواند کرد و قضا بگرداند، گفت : توانی قضا بگردانی ؟ گفت : بلی. ( قصص الانبیاء ص 173 ). اگر بودنی است و خدای تعالی در آن حکمی نهاده است کس نتواند که آن را بگرداند. ( مجمل الت...
فرهنگ عمید
۱. گردش دادن. ۲. چرخانیدن. ۳. چیزی را در گرد چیز دیگر حرکت دادن. ۴. [مجاز] تغییر دادن.
فرهنگ معین
(گَ دَ ) (مص م . ) ۱ - تغییر دادن ، دگرگون کردن ، چرخاندن . ۲ - به گردش درآوردن و تعارف کردن . ۳ - تغییر جهت دادن ، برگرداندن . ۴ - اداره کردن .
فرهنگ فارسی
گردانیدن:گردش دادن، چرخانیدن، چیزی رادرگردچیزدیگرحرکت دادن، تغییردادنگرداننده:گردش دهنده، چرخاننده( مصدر ) ۱ - گردش دادن حرکت دادن : ای خوبتر از لیلی بیمست که چون مجنون عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم . ( سعدی ) ۲ - بدور در آوردن چرخاندن : بیامد بمانند آهنگران بگرداند رستم عمود گران . ۳ - تغییر دادن دیگر گون کردن : کاردین و شریعت بدست مجبران نیست تا چنانکه خواهند بگردانند . ۴ - واژگونه ساختن معکوس...
مترادف و متضاد
بهگردشدرآوردن، پردادن، چرخاندن، حرکتدادن
برگردانیدن، تحریف کردن، تغییردادن، دگرگون ساختن، منحرف کردن