معانی کلمه : گربز
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. زیرک.
۲. دلیر.
۳. مکار، طرار، حیله گر.
۲. دلیر.
۳. مکار، طرار، حیله گر.
فرهنگ معین
(گُ بُ ) (ص . ) زیرک ، حیله گر.
فرهنگ فارسی
زیرک، دلیر، مکار، طرار، حیله گر، جربزهم گفته شدهگربزی:زیرکی، دلیری
( صفت ) ۱ - حیله گر مکار محیل : مردمان این شهر بغایت گربز و محتال و زراق و مغتال اند . ۲ - زیرک و دانا هوشیار : غازی شراب نخوردی ... و از وی گر بزتر و بسیار دان تر مردم نتواند بود . ۳ - دلیر دلاور شجاع .
( صفت ) ۱ - حیله گر مکار محیل : مردمان این شهر بغایت گربز و محتال و زراق و مغتال اند . ۲ - زیرک و دانا هوشیار : غازی شراب نخوردی ... و از وی گر بزتر و بسیار دان تر مردم نتواند بود . ۳ - دلیر دلاور شجاع .
مترادف و متضاد
حیلهگر، محیل، مکار
باذکاوت، دانا، زیرک، هوشیار
بیشرم، بیحیا، پاردمساییده
چالاک، چست، دلاور، دلیر، شجاع
۱. بیشرم، بیحیا، پاردمساییده
۲. حیلهگر، محیل، مکار
۳. باذکاوت، دانا، زیرک، هوشیار
۴. چالاک، چست، دلاور، دلیر، شجاع
