گذرنده. [ گ ُ ذَ رَ دَ / دِ ] ( نف ) عبورکننده. عابر: رجل و فرس صمصام ؛ مرد گذرنده در عزیمت. صَمَم ؛ صُماصِم ؛ گذرنده در عزیمت. هاجس ؛ در دل گذرنده. هالع؛ شترمرغ رمنده و گذرنده. ( منتهی الارب ) : ای با عدوی ما گذرنده به کوی ماای ماه روی ، شرم نداری ز روی ما.منوچهری ( دیوان چ دبیرسیاقی ص 172 ).این جهان گذرنده دار خلود نیست. ( تاریخ بیهقی ).احوال جهان گذرنده گذرنده ست سرما سپس گرما سرّا پس ضرّا.ناصر...
فرهنگ عمید
۱. عبورکننده. ۲. ناپایدار.
فرهنگ فارسی
ویژگی خط یا صفحه یا رویهای که از یک یا چند نقطۀ مشخص بگذرد
۱ - ( اسم ) عبور کننده عابر جمع : گذرندگان : ای با عدوی ما گذرنده بکوی ما . ای ما هروی . شرم نداری زروی ما ? ( منوچهری ) ۲ - ناپایدار فانی : تا این زندگانی گذرنده ای مردمان . شمار نفریبد .
مترادف و متضاد
بیدوام، گذرا
راهگذر، رهسپر، رهگذر
۱. راهگذر، رهسپر، رهگذر ۲. بیدوام، گذرا
passing(اسم)
عبور، مرگ، مرور، گذرنده
passer(اسم)
عابر، گذرنده
فرهنگستان زبان و ادب
{passing} [ریاضی] ویژگی خط یا صفحه یا رویه ای که از یک یا چند نقطۀ مشخص بگذرد