گذاردن. [ گ ُ دَ ] ( مص ) گذاشتن. نهادن : از آنکه روی سپه باشد او بهر غزوی همی گذارد شمشیرش از یمین و شمال چو پشت قُنفُذ گشته تنورش از پیکان هزار میخ شده درقش از بسی سوفال.زینبی.به برسام فرمود کز قلبگاه به یکسو گذار آنچه داری سپاه.فردوسی.اگر خشت بینداختی و کارگر نیامدی آن نیزه بگذاردی. ( تاریخ بیهقی ). در عرصه و هوا و ولای او قدم صدق میگذارند. ( کلیله و دمنه ). || عبور دادن. گذراندن : اگر نیز بهرا...
فرهنگ عمید
چیزی را در جایی قرار دادن، نهادن، گذاشتن.
فرهنگ معین
(گُ دَ ) [ په . ] (مص م . ) ۱ - گذاشتن ، نهادن . ۲ - طی کردن ، سپردن . ۳ - منعقد کردن ، برقرار کردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - گذاشتن نهادن : کتاب را روی میز بگذار . ۲ - جای دادن مقیم کردن : ببرسام فرمود کز قتلگاه بیکسو گذار آنچه داری سپاه . ۳ - منعقد کردن برپا داشتن : جشن گذاشتن ختم گذاشتن . ۴ - عفو کردن بخشودن : گناهی که تا این زمان کرده ای زشاهان کسی را نیازرده ای . همه شاه بگذارد از تو همی بدین نیکی انگارد از تو همی . ( گودرز خطاب به پیران ویسه ) ۵ - ترک کردن : و بدانک هیچ عبادت مانند نماز نیست و هر که بگ...
مترادف و متضاد
وضع کردن، وضع
ترک کردن، رها کردن
جادادن، گذاشتن، نهادن
برپاداشتن، منعقد کردن
طی کردن، عبور کردن، گذشتن
۱. جادادن، گذاشتن، نهادن ۲. وضع کردن، وضع ۳. طی کردن، عبور کردن، گذشتن ۴. برپاداشتن، منعقد کردن ۵. ترک کردن، رها کردن
pose (فعل)اقامه کردن، خود نمایی کردن، قرار دادن، گذاردن، ژست گرفتن، وانمود شدن، قیافه گرفتنimport (فعل)اظهار کردن، وارد...