گامزن.[ زَ ] ( نف مرکب ) قدم زن. قدم زننده. || تندرو. تیزرفتار. چنانکه پیک و اسب و غیره. اشتر گام زن . قاصد سریعالسیر. ( انجمن آرای ناصری ): قبیض ؛ چهارپای گامزن. ( حبیش تفلیسی ).نشست از بر باره گامزن سواران ایران شدند انجمن.فردوسی.یکی باره گامزن برنشین مباش ایچ ایمن به توران زمین.فردوسی.سلیح برادر بپوشید زن نشست از بر باره گامزن.فردوسی.به زیر اندرش باره گامزن یکی ژنده پیل است گویی به تن.فردوسی.شو...
فرهنگ عمید
۱. رونده. ۲. تند رو. ۳. قاصد. ۴. اسب تندرو: یکی اسب باید مرا گام زن/ سم او ز پولاد خارا شکن (فردوسی: ۲/۱۲۷ حاشیه ).
فرهنگ معین
(زَ ) (ص فا. ) تندرو.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - قدم زننده رونده : بود القصه رهی بی گرد و گل من در آن ره گامزن آسوده دل . ( جامی ) ۲ - تندرو تیز رفتار سریع السیر ( ستور و غیره ) : یکی اسپ باید مرا گامزن سم او زپولاد خاراشکن .