گالیدن. [ دَ ] ( مص ) گریختن. دور شدن. کناره گرفتن. هزیمت کردن : ای تو مک آسا بیار باز قدح راکانت مکاکفت از این سرای بگالید .عماره ( لغت فرس ص 324 ).بغیر کنج عدم نیستش گریزگهی اگر ز تیزی تیغش بود عزیمت گال.شمس فخری.طبیب باشد دوگونه اندر خواب این یکی راحت آن دگر همه تاب راحت این نوع را که برمالندمحنت آن جنس را که برگالند.سنائی ( از جهانگیری ).هر که او اسب دواند بسوی گمراهی کند آن اسب لگدمال بگال از...