معانی کلمه : کی
لغت نامه دهخدا
کی ٔ. [ ک َی ْءْ ] (ع ص ) سست و بددل . کیاءة. کاءة. (از منتهی الارب ). سست و ضعیف و بددل و جبان . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
چه کسی؟؛ کدام شخص؟.
۱. چهوقت؟؛ چههنگام؟؛ چهزمانی؟.
۲. چگونه؟.
۱. داغ کردن پوست بدن با آهن تفته.
۲. (اسم) جای سوختگی با آهن گداخته.
فرهنگ معین
(کَ یا کِ) (ص .) پاک ، خالص .
(کَ) (اِ.) پادشاه بزرگ و قهار.
(ق . ادات استفهام ، ضمیر استفهامی ) که ¿ چه کس ¿
( ~.) (ادات استفهام ، ق . استفهام زمان ) 1 - چه وقت ¿ چه زمان ¿: کی آمد، کی رفت . 2 - چگونه ، چطور.
(پس ) 1 - گاه به کلمه ای ملحق شود و قید سازد: پس پسکی . 2 - گاه به اسم ملحق گردد و صفت سازد. (به معنی دارنده و صاحب ): آبکی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱چه وقت کی ۲بازی سرگرمی
/kay/ چه وقت کی - بازی سرگرمی
مترادف و متضاد
who (ضمير)
که، کی، چه کسی، چه شخصی، چه اشخاصی
when (حرف ربط)
چون، وقتی که، کی، موقعی که، در موقع، چه وقت
واژه نامه بختیاریکا
حرف نسبت. مثلاً بردکی یعنی سنگی؛ سفت
( کی ( کی اینچنین شد ؟؛ این اتفاق افتاد ؟ ) ) کی چینُو ؟
( کِی ) کُ سُ
کیه ؟
( کی ( کی اینچنین شد ؟؛ این اتفاق افتاد ؟ ) ) کی چینُو ؟
( کِی ) کُ سُ
کیه ؟
