معانی کلمه : کور
لغت نامه دهخدا
کور. [ کُرْ] (اِخ ) رودخانه ای است در فارس . رجوع به کُر شود.
کور. (اِخ ) (جبل ...) کوهی به اسپانیا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کور. (فرانسوی ، اِ) تعلیم . تحصیل : کور تاریخ . || دوره ٔ تحصیلی . (فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ عمید
کَبَر#NAME?
نابینا؛ کسی که چشمانش معیوب باشد و چیزی را نبیند.
〈 کوروکبود: [قدیمی، مجاز]
۱. تیرهوتار.
۲. نیستونابود.
۳. زشت و ناقص.
۴. تیرهروزی و محنت: ◻︎ چو فضولی گشت و دستوپا نمود / در عنا افتاد و در کوروکبود (مولوی: ۷۲).
فرهنگ معین
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
روشندل
(کردی گروسی و پارسی پیشین) (ک َو َر) با زبر کاف و واو؛ تره. البته چون از همان خانواده است، این نام را بر آن گذاشته اند، وگرنه در اصل، تره نوعی سبزی است که مصرف پخت و پز هم دارد، اما کور از سبزی های خام در سبزی خوردن است .
گویش مازنی
کویر
میوه ی یک نوع گیاه بوته ای
گویش اصفهانی
تکیه ای: kur
طاری: kür
طامه ای: kur
طرقی: kür
کشه ای: kur
نطنزی: kur
گویش بختیاری
1. خاموش؛ 2. نابینا.
مترادف و متضاد
اعمی، ضریر، کلیل، نابینا ≠ بینا
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( کَوُر ) دستان گوسفند را بالا آوردن و بر تنگ چل آن زدن به منظور تخلیه باد ناشی از خوردن علوفه های باد زا
رهدن به کوری
( کَوُر ) فک
( کَور ) کنار؛ کنج؛ زاویه؛ گوشه؛ سو؛ پَر؛
( کَوُر ) گذاشتن چوب در دهان بره به منظور جلوگیری از شیر خوردن او
دست کش
( کور؟ ) منجه کور؛ هَلموس
