معانی کلمه : کودک
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
بچه، پسر یا دختر خردسال.
فرهنگ معین
(دَ ) [ په . ] (ص . ) طفل ، خردسال .
فرهنگ فارسی
پسریادخترخردسال
۱ - ( صفت ) کوچک صغیر . ۲ - ( اسم ) فرزندی که بحد بلوغ نرسیده ( پسر یا دختر ) طفل جمع : کودکان : و زنان و کودکان را اسیر گردانیدند . یا کودک غازی . پسر بازیکن که پیش آهنگ دیگران بود و پیش از آنان از چنبر بگذرد : باد چالاک در رسن بازی سر تو همچو کودک غازی . ( کمال اسماعیل ) ۳ - جوان : بازرگانی که زن نیکو و کودک گزیند و عمر در سفر گذارد .
۱ - ( صفت ) کوچک صغیر . ۲ - ( اسم ) فرزندی که بحد بلوغ نرسیده ( پسر یا دختر ) طفل جمع : کودکان : و زنان و کودکان را اسیر گردانیدند . یا کودک غازی . پسر بازیکن که پیش آهنگ دیگران بود و پیش از آنان از چنبر بگذرد : باد چالاک در رسن بازی سر تو همچو کودک غازی . ( کمال اسماعیل ) ۳ - جوان : بازرگانی که زن نیکو و کودک گزیند و عمر در سفر گذارد .
دانشنامه عمومی
طفل.
نقل قول
مترادف و متضاد
بچه، جوان، خردسال، رود، صبی، طفل، نوباوه، نوباوه، نوجوان
واژه نامه بختیاریکا
بچه ساوا
تَپ؛ تَپ و تیل
تَپ؛ تَپ و تیل
