کمان کشیدن. [ ک َ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) کشیدن زه کمان ، تیراندازی را. کشیدن زه کمان ، انداختن تیر و یا آماده شدن تیراندازی را : چرخ بر بدگمانش کرده کمین نحس بر دشمنش کشیده کمان.ناصرخسرو.پس از چه بود که در من کمان کشیده فلک نرفته هیچ خدنگی خطا کمانش را.خاقانی.مکش چندین کمان بر صید گیتی که چندان چرب پهلویی ندارد.خاقانی.در روی من ز غمزه کمانها کشیده ای بر جان من زطره کمین ها گشاده ای.خاقانی.کمان...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) کباده کشیدن و آن چنین است که ورزشکار تن. کباده را بدست چپ و زنجیر آنرا بدست راست گرفته بالای سر خود میبرد و طوری حرکت میدهد که دستها از آرنج تا مچ بطور افقی بروی سر قرار گیرد .