معانی کلمه : کف
لغت نامه دهخدا
کف . [ ک ُ ] (اِ) درخت زیزفون ، در اصطلاح زبان دیلمان و لاهیجان . (از جنگل شناسی ساعی ج 1 ص 179). و رجوع به همین کتاب و زیزفون شود.
فرهنگ عمید
مادۀ سیاهرنگی که زنان به ابروی خود میمالیدند.
۱. (ادبی) در عروض، انداختن حرف هفتم ساکن از فاعلاتن یا مفاعیلن که فاعلاتُ یا مفاعیلُ بماند.
۲. [قدیمی] بازداشتن.
فرهنگ معین
( ~ .) [ ع . ] (مص م .) بازداشتن ، منع کردن .
(کَ) [ ع . ] (اِ.) سطح داخلی دست یا پا که تقریباً گود است . ج . کفوف . ؛ ~ دست خود را بو کردن کنایه از: علم غیب دانستن (بیشتر به صورت استفهام انکاری به کار رود).
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
پراکنهای از حبابهای گاز در یک مایع که دستکم یکی از ابعاد آن در حد و اندازۀ کلوئیدی است
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
لذت،کیف
پسوندی فاعلیمانند اوکف oo kaf که به معنی آب تنی کننده و شناگر ...
مترادف و متضاد
کفه
اتقا
رویه، سطح
برگردانیدن
خودداری، نگهداری
بازداشتن، نگهداشتن
۱. رویه، سطح
۲. کفه
۱. بازداشتن، نگهداشتن
۲. برگردانیدن
۳. خودداری، نگهداری
۴. اتقا
