معانی کلمه : کشی
لغت نامه دهخدا
کشی . [ ک ُ شا ] (ع اِ) ج ِ کُشیُة. (منتهی الارب )
کشی . [ ک َ شی / شی ی ] (اِخ ) ترک کشی ایلاقی . از شاعران متقدم است . رجوع به ایلاقی شود.
فرهنگ عمید
خوبی، خوشی: بنالد مرغ با خوشی، ببالد مور با کشی / بگرید ابر با معنی، بخندد برق بی معنی (منوچهری: ۱۲۳ ).
فرهنگ معین
(کَ ش ) (حامص . )۱ - خوشی ، تندرستی . ۲ - خودستایی ، غرور.
فرهنگ فارسی
خوشی نیکویی : ( بچشم گوزنست و رفتار کبک بکشی چو گورست و کبر پلنگ ) . ( طاهر بن فضل ) ( ز خوبی همچو باغ نو بهاری ز کشی چون گوزن مرغزاری ) . ( ویس ورامین )
عمل کشیدن و همواره بصورت ترکیبی استعمال میشود در تمام معانی اعم از نقل و حمل یا تحمل یا پیمودن و نظایر آن
عمل کشیدن و همواره بصورت ترکیبی استعمال میشود در تمام معانی اعم از نقل و حمل یا تحمل یا پیمودن و نظایر آن
گویش مازنی
۱تنگ اسب ۲ژاکت
۱بیگانه ۲کاسب و دهقانی که در محل کار خود غریب باشد
/keshi/ بیگانه - کاسب و دهقانی که در محل کار خود غریب باشد & تنگ اسب - ژاکت
