کشتیار. [ ک ُت ْ ] ( ص مرکب ) ملتمس. خواهشگر. - کشتیار کسی شدن ؛ سخت بدو التماس کردن. سخت اصرار و الحاح کردن. نهایت درجه ابرام و اصرار با مهربانی کردن : کشتیار او شدم که بماند گفت حکماً باید بروم. ( یادداشت مؤلف ) .
فرهنگ فارسی
دارای پیگیری و پافشاری زیاد
جملات نمونه
کشتیار او شدم که نرود ولی رفت
i pleaded with him not to go, but he did
کشتیار کسی شدن
to beseech, to insist, to plead, to entreat, to importune, to exhort