کشتی گرفتن. [ ک ُ گ ِ رِ ت َ ]( مص مرکب ) بهم آویختن و پیکار کردن تا یکی دیگر را بر زمین زند. زورآزمایی کردن. مرد و مرد کردن. ( از یادداشت مؤلف ). مراوغة. ( تاج المصادر بیهقی ). تصارع.مصارعة. محادله. اعتفاس. تعافس. ( منتهی الارب ). بند گرفتن. کستی گرفتن. بهم پیچیدن. مصارعت : ز کشتی گرفتن سخن بود دوش نگیرم فریب تو زین در مکوش.فردوسی.به کشتی گرفتن نهادند سرگرفتندهر دو دوال کمر.فردوسی.چه با آتش گرفت...
فرهنگ معین
(کُ. گِ رِ تَ ) (مص ل . ) گلاویز شدن دو تن با هم تا یکی دیگری را زمین زند.
فرهنگ فارسی
به کشتی پرداختن
( مصدر ) گلاویز شدن دو تن با هم تا یکی دیگر ی را زمین زند مصارعت : ای خواجه سرمستک شدی بر عاشقان خنبک زدی مست خداوندی خود کشتی گرفتی با خدا . ( دیوان کبیر )
جملات نمونه
هر کسی با او کشتی میگرفت مغلوب میشد
anyone who wrestled him got beaten
مترادف و متضاد
wrestle(فعل)
تقلا کردن، گلاویز شدن، کشتی گرفتن، دست به گریبان شدن