کشتمند. [ ک ِ م َ ] ( اِ مرکب ) کشت. حرث. محصول. مزروع. کشته. آنچه کاشته شده باشد. ( یادداشت مؤلف ). کشاورزی. زراعت : نگه کرد ناگاه بهرام گورجهان دید پر کشتمند و ستور.فردوسی ( شاهنامه ج 4ص 1859 ).جهان دید یکسر پر از کشتمنددر و دشت پر گاو و پرگوسفند.فردوسی.اگر کشتمندی شود کوفته وزان رنج کارنده آشوفته.فردوسی.و گر کشتمندی بکوبد بپای و گر پیش لشکر بجنبد ز جای.فردوسی.تو کشتمند جهانی ز داس مرگ بترس کنو...
فرهنگ عمید
۱. کشتزار، کشتمان، کشمان، زمین زراعتی: دو منزل زمین تا لب هیرمند / بُد آب خوش و بیشه و کشتمند (اسدی: ۱۹۲ ). ۲. محصول. ۳. صاحب کشت، کشاورز: چو جایی بپوشد زمین را ملخ / برد سبزی کشتمندان به شخ (فردوسی: ۶/۶۱۰ ).