معانی کلمه : کریاس
لغت نامه دهخدا
کریاس . [ ک ِرْ ] (ع اِ) خلاجای بر بام که کاریز آن بر زمین باشد. (فعیال است بزیادتی یاء از کرس که بمعنی بول و سرگین است ). ج ، کراییس . (منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به ماده ٔ بعد شود.
فرهنگ عمید
۱. درگاه، آستان، آستانه: به کریاس گفت ای سرای امید / خُنُک روز کاندر تو بُد جمشید (فردوسی: ۵/۳۶۶ ).
۲. [قدیمی] دالان، راهرو.
۳. [قدیمی] دربار.
۲. [قدیمی] دالان، راهرو.
۳. [قدیمی] دربار.
فرهنگ معین
(کِ ) (اِ. ) ۱ - آستان ، آستانه . ۲ - بخش زیرین در. ۳ - خلوت خانة شاه یا امیر.
فرهنگ فارسی
دربار، جلوخانه، درگاه، صحن دالان، کلیاس هم گفته شده
( اسم ) ۱ - طهارت خانه که بر بالای اطاق و سرای سازند . ۲ - محوط. درون سرای . ۳ - خلوت خان. شاه یا امیر . ۴ - دربار شاه : [ چون بدر کریاس گردون اساس رسیدند چند جا زر ها نثار فرموده آن روز را بعیش و خرمی گذرانیدند ] . ( عالم آرا )
( اسم ) ۱ - طهارت خانه که بر بالای اطاق و سرای سازند . ۲ - محوط. درون سرای . ۳ - خلوت خان. شاه یا امیر . ۴ - دربار شاه : [ چون بدر کریاس گردون اساس رسیدند چند جا زر ها نثار فرموده آن روز را بعیش و خرمی گذرانیدند ] . ( عالم آرا )
مترادف و متضاد
فضا
پیشخوان
۱. پیشخوان
۲. فضا
