معانی کلمه : کروس
لغت نامه دهخدا
کروس . [ ک ِ وَ ] (اِ) لغز و چیستان . (برهان ) (آنندراج ) (منتهی الارب ). بردک . پردک .
کروس . [ ] (اِخ ) دهی است از بخش ایوانکی بخش شهرستان دماوند. کوهستانی و سردسیر است و 170 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).
فرهنگ فارسی
شاعر و مخترع فرانسوی ( و. فابرزان ۱۸۴۲ - ف. ۱۸۸۸ م . ) . وی یکی از مخترعان گرامافون و عکاسی رنگین است و اشعارش مشحون از نیشخند میباشد .
بزرگ سر از مردم و شیر . بزرگ سر
بزرگ سر از مردم و شیر . بزرگ سر
