کج کردن. [ ک َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) خم کردن. تعویج. ( یادداشت مؤلف ). پیچانیدن. معوج کردن. خمانیدن. خم دادن. ( فرهنگ فارسی معین ). خل کردن. دوتا کردن. دولا کردن : شاخس الشعاب الصدع ؛ کج کرد کاسه دوز شکاف را پس التیام نپذیرفت. ( منتهی الارب ).- کج کردن راه ؛ از راه بگردیدن. از سوی دیگر رفتن. از راه اول منحرف شدن و به راه دیگر روی آوردن.- کج کردن گردن ؛ خم کردن گردن بعلامت تقاضا و خواهش : پی زر کج ...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - خمانیدن خم دادن . ۲ - پیجانیدن معوج کردن . یا کج کردن گردن . خم کردن گردن بعمت تقاضا و خواهش : [ پی زر کج نکنم گردن خود چون نرگس خرقه بر خرقه از آن دوخته ام همچو بصل ] .
مترادف و متضاد
top (فعل)کج کردنtip (فعل)کج کردن، یک ور شدن، نوک گذاشتن، نوک دار کردن، انعام دادن، محرمانه رساندنincline (فعل)چسبیدن، تمایل داشتن، خم کردن، کج کردن، سرازیر کردن، مستعد شدن، شیب دادن، متمایل کردنdeflect (فعل)منحرف کردن، کج کردن، شکستن، منکسر کردنbend (فعل)منحرف کردن، کوشش کردن، برگشتن، خم شدن، تعظیم کردن، خم کردن، خمیدن، کج کردن، دولا کردن، بذل مساعی کردنstrain (فعل)کج کردن، خسته کردن، صاف کردن، پا...