معانی کلمه : کثیر
لغت نامه دهخدا
کثیر. [ ک َ ] (اِخ ) ابن جمهان راوی است و از ابن عمر روایت می کند. (منتهی الارب ).
کثیر. [ ک َ ] (اِخ ) مولی سمرة مرادی است و از ابوسلمه روایت می کند. (منتهی الارب ).
کثیر. [ ک َ ] (اِخ ) ابن قیس الرومی راوی است از ابوالدرداء روایت کند. (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. [مقابلِ قلیل] بسیار، فراوان، وافر.
۲. [مقابلِ واحد] (فلسفه ) ویژگی هرچیز قسمت پذیر.
۲. [مقابلِ واحد] (فلسفه ) ویژگی هرچیز قسمت پذیر.
فرهنگ معین
(کَ ) [ ع . ] (ص . ) فراوان ، بسیار.
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
بس، بسیار، جزیل، زیاد، عدیده، فراوان، فراوان، متعدد، نهمار، وافر ≠ اندک، قلیل
numerous (صفت)
فراوان، بسیار، بزرگ، بی شمار، زیاد، متعدد، کثیر، پرجمعیت
multitudinous (صفت)
انبوه، بی شمار، متعدد، کثیر
فرهنگ فارسی ساره
بزرگ، گسترده
واژه نامه بختیاریکا
به زار
