کارگر شدن. [ گ َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) کارگر آمدن. اثر کردن. رجوع به اثر کردن شود. تأثیر کردن. مؤثر گردیدن. رجوع به کارگر آمدن شود: اِکاحه ، کارگر شدن شمشیر. ( منتهی الارب ) : کنون کارگر شد که بیکار گشت پدر پیش چشم پسر خوار گشت.فردوسی.چو ژوبین به رستم نشد کارگربینداخت رستم کمندش ز بر.فردوسی.تیر از زرّو سیم باید ساخت تا شود کارگر بر این کنده.سوزنی.نهیب توهّم تنش را گداخت نشد کارگر هر علاجی که ساخت...
فرهنگ معین
(گَ. شُ دَ ) (مص ل . ) اثر کردن ، تأثیر گذاشتن .
فرهنگ فارسی
اثر کردن، ( مصدر ) اثر کردن موثر افتادن : [ چون شب در آمد ( فیلگوشان ) خویشتن را در میان دو گوش گرفتند و تیر بر گوشهای ایشان کار گر نبود ] . ( اسکندر نامه نسخ. نفیسی )