چوک زدن. [ زَ دَ ] ( مص مرکب ) زانو زدن. ( فرهنگ خطی )( فرهنگ سروری ). بزانو درآمدن : پیش امیری و رئیسی در رکوع میروی و چوک میزنی. ( فیه ما فیه ).پیش باز آمدند و چوک زدندچوک چون اشتران لوک زدند.پوربهای جامی ( از آنندراج ).برانم از عقب کوچ کرده خود لوک زند جمازه سعیم به خیمه گاهش چوک.جامی ( از فرهنگ سروری ).مردمی کو مرا تموک زندپیش او دل بلا به چوک زند.لطیفی ( از فرهنگ خطی ).و گاهی بحذف واو نیز آمد...