معانی کلمه : چوب
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
قسمت سفت و سخت زیر پوست درخت که در صنعت و ساختن اشیای چوبی به کار می رود.
* چوب خوردن: (مصدر لازم ) [مجاز] کتک خوردن.
* چوب زدن: (مصدر متعدی )
۱. کسی را با چوب کتک زدن.
۲. [عامیانه، مجاز] قیمت گذاشتن و به فروش رساندن اجناسی از طریق حراج، حراج کردن جنس.
* چوب شدن: (مصدر لازم ) [عامیانه، مجاز] خشک و ثابت شدن.
* چوب شفت: چوب دستی کلفت ناتراشیده.
* چوب خوردن: (مصدر لازم ) [مجاز] کتک خوردن.
* چوب زدن: (مصدر متعدی )
۱. کسی را با چوب کتک زدن.
۲. [عامیانه، مجاز] قیمت گذاشتن و به فروش رساندن اجناسی از طریق حراج، حراج کردن جنس.
* چوب شدن: (مصدر لازم ) [عامیانه، مجاز] خشک و ثابت شدن.
* چوب شفت: چوب دستی کلفت ناتراشیده.
فرهنگ معین
[ په . ] (اِ. ) ۱ - ماده ای سخت که ریشه و ساقه و شاخة درخت را تشکیل می دهد و آن را برای ساختن اشیاء به کار می برند . ۲ - تنة بریده شدة درخت . ۳ - (عا. ) واحد پول در معاملات بازار و بسته به بزرگ بودن و یا کوچک بودن معامله : ۱٠٠٠چوب یعنی ۱٠٠٠ تومان . ،~ ل
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
← بافت چوبی
دانشنامه عمومی
نقل قول
گویش اصفهانی
تکیه ای: čuw
طاری: čöv
طامه ای: čü
طرقی: čöv
کشه ای: čüv
نطنزی: čuw
مترادف و متضاد
هیزم، هیمه
شاخه بریده درخت
ترکه، چماق، خیزران
تیر، ساقه درخت، کنده
۱. تیر، ساقه درخت، کنده
۲. ترکه، چماق، خیزران
۳. شاخه بریده درخت
۴. هیزم، هیمه
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
تُلگ؛ تُنگ؛ چَر چو؛ چو؛ چَر
فرهنگستان زبان و ادب
[زیست شناسی- علوم گیاهی] ← بافت چوبی
