چندین. [ چ َ ] ( ق مرکب ) این قدر. ( ناظم الاطباء ). اینهمه. بدین بسیاری. افاده تعدد و کثرت کند. ( یادداشت مؤلف ). بسیار : بدین خواسته نیست ما را نیازسخن چند گوئیم چندین دراز.فردوسی.سیاوش بدو گفت چون بود دوش ز لشکر که گشن و چندین خروش.فردوسی.ندادندیش چندین گر نبودی بچندین و بصدچندین سزاوار.فرخی.بوستان بانا حال و خبر بستان چیست ؟وندرین بستان چندین طرب مستان چیست ؟منوچهری.اکنون یکی بکام دل خویش یاف...
فرهنگ عمید
۱. عدد مجهول، نامعین و بیشتر از چند. ۲. مقدار و تعداد زیاد. ۳. این اندازه، این همه: عجب نیست بر خاک اگر گل شکفت / که چندین گل اندام در خاک خفت (سعدی۱: ۱۹۴ ).
فرهنگ معین
(چَ ) (ق مقدار. ) این همه ، این اندازه .
فرهنگ فارسی
این همه این اندازه ( دال بر کثرت ) : (( چندین غم مال و حسرت دنیا چیست ? هرگز دیدی کسی که جاوید بزیست ? ) ) ( خیام )
مترادف و متضاد
مقدار زیاد
اینهمه، ایناندازه
تعداد زیاد (بیشتراز)
۱. اینهمه، ایناندازه ۲. مقدار زیاد ۳. تعداد زیاد (بیشتراز
lot (اسم)سهم، محوطه، قسمت، کالا، تکه، قطعه، بخش، پارچه، توده انبوه، قواره، سرنوشت، قرعه، بهره، قطعه زمین، چندین، جنس عرضه شده برای فروشseveral (صفت)جدا، مختلف، چندین، چندvarious (صفت)مختلف، متنوع، گوناگون، غیر متجانس، چندین، چند تا، جورواجوmultiple (صفت)...