چربدست. [ چ َ دَ ] ( ص مرکب ) بمعنی جلد و چابک.( برهان ). چابکدست. || شیرینکار. ( برهان ).کنایه از تردست و شیرینکار باشد. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). خوشکار و شیرینکار. ( ناظم الاطباء ). آدم چست و تردست. ( فرهنگ نظام ). زبر و زرنگ. حقه باز : یکی دیو باید کنون چربدست که داندهمه رسم و راه نشست.فردوسی.بدانگه که شد کودک از خواب مست خموشان بشد دایه چربدست. فردوسی. || هنرمند. ( برهان ). باهنر و باوقوف. (...
فرهنگ عمید
۱. چیره دست، چابک دست، تردست، زبردست، جلد و چابک، کسی که در کار خود زبردست و ماهر باشد: سخن را نگارندۀ چرب دست / به نام سکندر چنین نقش بست (نظامی: ۱۰۳۸ ). ۲. هنرمند، شیرین کار.