معانی کلمه : چدار
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
ریسمانی که با آن دست وپای چهارپایان را می بستند، پابند.
فرهنگ فارسی
چیزی باشد که از پشم و ریسمان بافند و دست و پای اسب و استر بد فعل بدان بندند ٠ چیزی که از ریسمان و چرم سازند و دست و پای اسب و استر بد فعل بدان بندند .
گویش مازنی
۱گرفتگی ماهیچه ای ۲هر نوع خشک شدن مانند خشک شدن درخت یا علوفه ...
/chedaar/ گرفتگی ماهیچه ای - هر نوع خشک شدن مانند خشک شدن درخت یا علوفه ۳یک دست و یک پای حیوان را بستن دربند کردن
مترادف و متضاد
اشکسل، پابند، مهار (پایستور)
