معانی کلمه : چاکری
لغت نامه دهخدا
چاکری . [ ک َ ] (اِخ ) از امرای دولت سلطان بایزیدبن محمدخان که او را دیوانی است بترکی .
چاکری . [ ک َ ] (اِخ ) نام رودخانه ای در ولایت «لر کوچک » که از راه «دزپول » به «حویزه » میرود. (تاریخ گزیده چ لندن ص 557).
فرهنگ عمید
نوکری، بندگی: چنین داد پاسخ که من چاکرم / اگر چاکری را خود اندر خورم (فردوسی: ۲/۵۲ ).
فرهنگ فارسی
نوکری بندگی خدمتگزاری .
نام رودخانه ای در ولایت (( لر کوچک ) ) که از راه (( دز پول ) ) به (( حویزه ) ) میرود .
نام رودخانه ای در ولایت (( لر کوچک ) ) که از راه (( دز پول ) ) به (( حویزه ) ) میرود .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
بندگی، خدمتکاری، نوکری ≠ آقایی
۱. بندگی، خدمتکاری، نوکری ≠ آقایی
۲. اخلاص،
servant (اسم)
فراش، خدمتکار، پیشخدمت، بنده، مستخدم، نوکر، خادم، پایکار، چاکری
