چال . (اِخ ) دهی است ازبدخشان که در آن نمک کانی بهمرسد. (فرهنگ رشیدی ).
چال . (اِخ ) نام قلعه ای است بین فراهان و قزوین و حصار محکمی داشته است . (زندیه غفاری ).
گودالی که عمق آن از یک متر بیشتر نباشد؛ گود؛ گودال.
〈 چال کردن: (مصدر متعدی)
۱. گود کردن.
۲. دفن کردن چیزی در زیر خاک.
۱. اسبی که موهای سرخوسفید درهمآمیخته داشته باشد.
۲. = کبک: ◻︎ وگر به بلخ زمانی شکار چال کند / بیاکند همه وادیش را به بط و به چال (عماره: ۳۵۹).
[ سنس . ] (اِ.) نوعی مرغابی .
(اِ.) اسب ، اسبی که موهای سرخ و سفید داشته باشد.
1 - (اِ.) گودال . 2 - آشیانة مرغان . 3 - (ص .) گود، عمیق .
گودی – گودال
1. گود؛ 2. چاله.
شتربچه
عمیق، گود
گور(حیوانات)
آشیانه، لانه
آشیان، آشیانه
اسب سفید، بزپیشانیسفید
غاز، خرچال، مرغابی (آ)هوبره
صفت چاله، حفره، فرورفتگی، گودال
۱. چاله، حفره، فرورفتگی، گودال
۲. عمیق، گود
۳. آشیان، آشیانه
۴. گور (حیوانات)
۵. غاز، خرچال، مرغابی (آ)هوبره
۶. آشیانه، لانه
۷. شتربچه
۸. اسب سفید، بزپیشانیسفید